یک شاخه گل ۳۹۱
| روشنک (دکلمه) | |||||
|
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی ملامت گر چه در یابد زراه عاشق و معشوق |
که هم نادیده می دانی و هم ننوشته می خوانی نبیند چشم نا بینا خصوص اسرار پنهانی |
||||
| حافظ (غزل) | |||||
| گلپایگانی (آواز) | |||||
|
تن بجان زنده و جان زنده بجانان باشد دردم از چیست مپرسید بپرسید که کیست دل مجموع در این جمع نبینم بکسی گنج و رنج و غم و شادیِ جهان در گذر است |
جان که جانانش نباشد تنِ بی جان باشد آنکه بر گریهٔ من بیند و خندان باشد مگر آن کس که ز یاد تو پریشان باشد عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد |
||||
| حافظ (غزل) | |||||
| روشنک (دکلمه) |
|||||
|
بیفشان زلف و صوفی را به بازی و به رقص آور چراغ افروزِ چشمِ ما نسیم زلفِ خوبان است |
که از هر رُقعهٔ دَلقش هزاران بُت بیفشانی مباد این جمع را یا رب غم از بادِ پریشانی |
||||
| حافظ (غزل) | |||||
In association with The Iran Heritage Foundation © All rights reserved 2026. Jane Lewisohn | Website by